تبليغاتX
دخترونه


دخترونه

......تنها

سلام دوستای عزیزم

پایان ثاتیه منم

تا بعد از امتحانات بای

نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 22:6 توسط عروسک|

      به جانانم قسم جانم حسین است

             

             دو عالم دین و ایمانم حسین است

 

    درون سينه ام كربوبلايست

                          

                       شفاي قلب بيمارم حسين است

 

 به جوز هيءت سرو سامان ندارم

 

              وطن اينجاست سامانم حسين است

 

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 21:51 توسط عروسک| |

سلام

به دوستای گلم

خوبین؟

خوشین؟

سر حال هستین؟

خوش میگذره.....این روزا؟؟؟

عزیزانم میدونین که موقع امتحانا هس؟؟

آدم وقت نمیکنه خیلی سریع بیاد پیشتون؟؟؟

ولی ناراحت نباشین....بالاخره میام....یه سری بهتون میزنم؟؟؟

خیلی خوشحالم دوستای به خوبی دارم...واقعا خدارو شکر میکنم؟؟؟

همتوووووووووووون رو دوستتتتتتت دارررررممممممم

بریم همگی به درسامون برسیم

بای

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 21:50 توسط عروسک| |

ای تمام باور من

وقتي که عاشقانه به چشمانم خيره مي شوي

 

چشمانم ديگر سهمي از اين دنيا را نمي خواهد

 

و تنها سهم من مي شود همان چشمهاي تو

 

و نفسهاي تو راه نفسهايم را مي بندد

 

وقتي که عاشقانه نگاهم مي کني

 

چشمهايت را مي بينم که لبريز از شعرهاي عاشقانست

 

اينجاست که دلم سهم بيشتري از آنها را مي طلبد

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 20:42 توسط عروسک| |

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود

تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادک بود

تنگ بلوری دلت درست مث دل من

 

کلی لبش پریده بود همش پر ترک بود

وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی

توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود

 

چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم

که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود

تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید

 

راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود

دیگه نه از تو خبری بود  نه از آرزوهات

قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود

 

یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و

اشکای سرخ آسمون آرام و نم نمک بود

تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی

 

عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود

نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی

کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود

 

 

قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت

کسی که رو زخمای قلب من مث نمک بود
 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:3 توسط عروسک| |

از اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل مینویسم

از اوج سقوط ستاره ها...

می نویسم از قهر شبنم با گلبرگها

از قهر شهاب با آسمان

از قهر گنجشکها با باغچه حیاطمان

میخواهم از علفهای هرزی بنویسم،که در هر کجا که خواستند،روییدند

میخواهم از داسها بنویسم،که بر ساقه گندمهایی طلایی سیراب شدند

از پروانه هایی می نویسم که در پیله مردند...و از پیله هایی که پرواز کردند

از تشنگی یاسهایی می نویسم که در حسرت مهربانی خشک شدند

و از گلهای قالی که هنوز زنده اند و تازه...

از کبوترانی می نویسم که جفتشان در قفسها اسیر مانده و در حسرت پرواز

از مردگانی می نویسم که بی زحمتند،و از زنده هایی که بی همت اند

از فاصله ها خواهم نوشت......

از آنانی می نویسم که در دوری قهقه سر می دهند و از شعف بسیار چشمانشان نمناک...

و ار آنانی که هر شب نه،هر لحظه در خویش فرو میروند و میگریند،از این فاصله ها...

از گلهای کویری می نویسم،که در اوج تشنگی و تنهایی ،زنده اند و عاشق

و درخت هایی سر مست و مغرور،که بر تن زخمه هایی از حضور عاشقان دارند...

از جاده های بی انتهایی می نویسم که روزهاست دل به مسافری نسپرده اند

روزهاست که در آرزوی نقش کفشهای رهگذری بر دل نشته اند...

می خواهم از انتظار بنویسم.....نمی توانم

تو بگو از انتظار چه بنویسم؟؟؟

با چه لحنی بنویسم؟؟؟

با چه رنگی بنویسم؟؟؟

با چه خطی بنویسم؟؟؟

تو بگو...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 19:22 توسط عروسک| |



نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:27 توسط عروسک| |

 

 

قطره دلش دریامیخواست.خیلی وقت بودکه به خداگفته بود

هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری.

 

هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.

قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

 

قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد.

 

قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.

تا روزی‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند.

 

 قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما...

روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست.

قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را.

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد.

 

 اما هیچ‌ كلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یك‌ قطره‌ ریخت.

 

 قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكید،

 

 خدا گفت: حالا تو بی‌نهایتی، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:26 توسط عروسک| |

 

من همون جزیره بودم                        پاک و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجا                       قامتم یه سبز خرم

یه عزیزدوردونه بودم                        پیش چشم خیس موجا

یه نگین سبزوخالص                          روی انگشتردریا

تا یه روز تو رسیدی                          توی قلبم پا گذاشتی

قصه های عاشقی رو                         تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبارنگاهت                              دلم انگار زیرورو شد

برای داستان عشقت                           همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار                          نفسم پرید تو سینه

ابرو بادو دریا گفتن                           حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم                           بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد                               از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت                          سوی روشنی فردا

من و دلم نشستیم                              چشم برات طب دریا

دیگه رو خاک وجودم                       نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن                     میگذره اما به سختی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 16:47 توسط عروسک| |


:قالبساز: :بهاربیست:

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس